الیناالینا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

خاطرات الینا فرشته ی آسمونی

تابستان 1402

بدون عنوان

امروز دخترم دید لباساش کثیفه خودشم یه حموم نیاز داره همینطور که من سرگرم کارام بودم دیدم سر از لباسشویی در آورده تلاش میکرد بره داخل لباسشویی اول سرشو برد دید  نه بابا نمیشه بعدش اول پاشو برد بازم دید نمیشه خلاصه مشغول بود دیگه .....       ...
21 ارديبهشت 1393

الینا در اولین اتوبوس سواریش

سلام به همه ی دوست جونام خوبین امروز بعداز ظهر کلی بارون اومد یه عالمم تگرگ درشت درشت که رو زمینو سفید کرده بود  بعد از اون هوا عالی عالی شد منو الینا تصمیم گرفتیم بریم از یه نی نی کوچولو تازه متولد شده سر بزنیم    امروز الینا برای اولین بار تو عمرش سوار اتوبوس شد دخترم برای اولین بار دنیارو از داخل اتوبوس تماشا میکرد جاتون خالی رفتیم اون صندلی بالاهم نشستیم کلی تاپ تاپ میخوردیم هی بالا پایین میرفتیم برای الینا خیلی جذاب بودـ الینا هم وقتی ماهان کوچولورو دید انگشت بود که تو چشم نی نی میرفت نی نی رو با عروسک اشتباه گرفته بود  
26 فروردين 1393

جونمی تفریح و گردش

دیروز که جمعه بود بابا مجید گفت میخوایم بریم تفریح بریم طبیعت گردی منم نهار درست کردم و رفتیم باغ بابابزرگ چقدر به شما خوش گذشت ـ آخه دیگه راه افتادی دیگه نمیتونم یه لحظه بغلم نگهت دارم همش دوست داری راه بری هنوز تعادلت تو راه رفتن یکم ضعیفه منم با اینکه همه ی حواسم به شما بود بازم یه سره تالاپ و تولوپ زمین میخوردی هی پا میشدی,   هرچی آشغالیم که گیرت میومد میخوردی حتی یه چند باری سنگ ازتو دهنت درآوردم ـ باهاپوی باغ که دوست دوست شده بودی از دو قدمیت میگذشت انگارنه انگار(قربونت بشم که اینقدر شجاعی عسل مامان) از ماشین سواریت نگفتم کلی فرقون سواری کردی حالا بعدا عکسشم میذارم  
24 فروردين 1393

یه خبر خوش هفتمین مروارید دخملک بیرون اومده

یه چند روزی میشه الینا بی تابی میکنه نق میزنه امروز که هفتمین مرواریدش خودشو نشون داد علت اذیتاشو متوجه شدم امروز دقیقا 1 سال و 1 ماه و 10 روزته گلم  که هفتمین مرواریدت دراومده تبریک میگم.  
19 فروردين 1393

شیرینی پزونه

من ..........وردنه...........قالب شیرینی...........شیرینی پزونه ما اینیم دیگه.........کاری نیست که انجام ندم ........کلی کمک مامانم میکنم   تازشم کلی خمیر شیرینی خوردم جاتون خالی خیلی هم خوشمزه بود   ...
24 اسفند 1392

کفش جدیدای دخترم

اون کفش قرمز خوشگلام که یادتونه مامانی سایزمو یه سایز بزرگتر به باباجون داده بابایی هم با خودش گفته بزار یه سایز بزرگتر بخرم کلی کفشا تو پام لق میزنه به همین خاطر مامان برام یه جفت کفش خوشگل حتی از اون قبلیا هم خوشگل تر برام خرید که همون روز اول با باباجان رفتم پارک کثیفشون کردم. از امروز جاکفشی خونمون یه مهمون کوچولوی جدید داره   ...
24 اسفند 1392

آخ جون سوغاتی سوغاتی

باباجون بعد از پنج روز ماموریت طولانی از تهران برگشت با کلی سوغاتیهای خوشگل موشگل مرسی باباجونم       اینم عکس اولین کفشهایی که پوشیدم کلی با کفشام ذوقیدم باباجونم زحمتشو کشیده عاشق کفشام شدم     ...
17 اسفند 1392